![]() |
![]() |
|
|
اواخر فروردين ماه فرصتي پيدا شد تا من و پسر كوچولو سري به يكي از پاركهاي نزديك مهد كودك بزنيم و از طبيعت و گل كاري زيباي اون پارك استفاده كنيم. اين اولين باري بود كه اين همه گل رو تو شهر اونم تو يه پارك سرسبز يك جا ميديديم و واقعا اي كاش تمام شهر و محله ها اين شكلي بود. اينجوري هر رهگذري با هر حجم مشغله و گرفتاري كافي بود يه نگاه به اين زيبايي ها بندازه يا يه توك پا از كنار اين گل و سبزه ها رد شه، اونوقت بود كه نفسش تازه ميشد و قدري از فشارات جسمي و روحيش كم ميشد. پارك زيباي شريعتي تو اون روزها ميزبان يه عالمه بچه و بزرگ بود كه دوربين به دست از گلهاي هفت رنگ و طبيعت پارك عكس ميگرفتن. پسر كوچولوي من هم كه مثل مامانش عاشق گل و سبزه و درخت و البته در كنار اينا سنگ و خاك و گل و احشام و جانوران مختلف هست، با وجود خستگي كه بعد از گذروندن يه روز طولاني تو مهد كودك داشت، از گشت و گذار تو اون پارك استقبال كرد و تا ميتونست از گوشه گوشه پارك بالا پايين رفت.
از خاله مريم،دوست مهربونمون ممنون كه اون روز دوربينش رو در اختيارمون گذاشت تا بتونيم اين عكسهاي به ياد موندني رو بگيريم پي نوشت : موهاي پسر كوچولوي من تو اين عكسا در اوج بلندي و نامرتبيش به سر مي برد كه چند روز بعد از اون تاريخ طي يك عمليات انتحاري با هم رفتيم آرايشگاه و به كوتاهترين حد ممكن به صورت فشن در آمد :-) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1391/02/25ساعت 9:9 توسط مامان ميترا |
|
|
اسم اين پست رو از شعر يكي از ترانه هاي جديد انتخاب كردم چون واقعا متن شعرش به جاست. وقتي كسي رو دوست داريم تمام فكر و ذهنمون ميشه اون. و اين اتفاق وقتي پر رنگ تر ميشه كه اون نفر پسر كوچولوت باشه.
وقتي اين پسر كوچولو از باباييش كه داره ميره ماموريت قول بگيره كه براش سوغاتي بياره. و زماني كه نوع سوقاتي هم معين بشه ديگه واويلا. معناي واقعيه دوست داشتن زماني مشخص ميشه كه باباي اين پسر كوچولو بعد از دو روز كار و دوندگي تو بيابون هاي سرد و گرم و رانندگي تو جاده ها، ساعت 8 شب تو باد و بارون تو شهرهاي بين راه برگشت در به در دنبال مغازه اسباب بازي فروشي برا تهيه خواسته پسر كوچولو باشه. بله اين داستان مربوط به همين چند روز پيش هست كه بابا مرتضي نتونست خواسته پسر رو اجابت كنه و عليرغم تلاش زيادش ارگي رو كه قول داده بود پيدا نكرد و در اولين فرصت بعد از رسيدنش اين خواسته اجابت شد
اما اين روزا ۹۰ درصد وقت كيارش به بازي با حيووناش و جانوراش ميگذره و تمام خواسته هاي ديگه اش لحظه اي هست. يه كلكسيون كامل از حشراتي مثل (عنكبوت، ملخ، سوسك يه نكته جالب اينه كه حيووناش رو رديف ميكنه و اسم تك تكشون رو به انگليسي ازمون ميپرسه . اون وقته كه ديگه بايد دست به دامن ديكشنري بشيم تا انگليسيه كرگدن و بقيه حيوونايي كه زياد رايج نيستند رو پيدا كنيم خب اينم بخشي از علائق پسر بچه هاست و البته بگم كه در كنار اينا همچنان به جارو و نظافت و آشپزي و هم علاقه منده
پي نوشت : ۴ تا دندون باقيمونده كيارش خان بالاخره داره در مياد. ديگه پسر من تو دندون در آوردن شاهكاره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1391/02/17ساعت 15:49 توسط مامان ميترا |
|
|
صحبت از يه جمع شاد و دوست داشتنيه و جشني كه هر سال بهونه اي برا تازه كردن ديدارهاي دوستاني ميشه كه عجيب به هم گره خوردند. سال 89(89/01/25) سرزمين عجايب، اولين جايي كه خيلي هايي كه تا اون روز فقط از طريق اينترنت با هم در ارتباط بودند اين بار از نزديك و رودررو باهم صحبت ميكردند. يه جشن تولد دسته جمعي با حضور بيشتر از 20 تا فرشته يك ساله كه بعضي هاشون چهاردست و پا و بعضي هاشون به زحمت راه مي رفتند. سال90(90/01/18) Happy house ، يه خونه شاد كه با حضور كوچولوهاي 2 ساله شادتر از هميشه شده بود. اين بار صميمتها بيشتر بود و طبيعتا حرفهاي مشترك گفته و نگفته بيشتر. و امسال(91/01/18) مركز آموزش پاليم ، ميزبان تولد دسته جمعي دسته گلهاي فرورديني بود، 25 تا دختر و پسر سه ساله كه امسال به خوبي تولد رو درك كردند. دونه دونه شون برا فوت كردن شمع روي كيكشون هيجان داشتند و برا باز كردن كادوهاشون لحظه شماري ميكردن. از سمت چپ(هليا-البرز-كيارش-ستيا-كيان-آرتين-اميرسام)
![]()
اين جشن با زحمتهاي فراوون بهاره جون (مامان باران دوست داشتني) و مهرنوش مهربون(مامان اميرسام عزيز) شكل گرفت و به خوبي برگزار شد. بهترين قسمت مراسم هم حضور كلاه قرمزي و عمو ناصر بود كه حتي توجه بچه هاي خواب آلويي مثل كيارش رو هم به خودش جلب كرده بود.
اما دل كندن از هر چيز و هر كسي كه دوستش داري سخت ترين كار دنياست. پايان مراسم ديشب با خداحافظي از عزيزي كه عازم خارج از كشور هست همراه بود و چقدر سخته كه بغض داشته باشي و تظاهر به خنديدن كني پسر كوچولوي من عليرغم اينكه به شدت خواب آلود بود،از نهايت توانش برا بازي و شيطنت تو سالن بازي استفاده كرد. طبق معمول بهونه ميكروفن آقاي خواننده رو هم داشت و چند دقيقه اي رو با ميكروفن سرگرم بود.چه ذوقي داشت وقتي تو اون همه شلوغي از فاصله ي بيشتر از يك متري شمع روي كيك رو فوت ميكرد و خوشحال ميشد
كوچولوي مامان خوشحالم كه تونستم همچين دوستاي خوب و مهربون و خانواده هاي خوبي رو دور تو جمع كنم. اميد كه دوستي هامون پابرجا و ادامه دار باشه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1391/02/01ساعت 14:4 توسط مامان ميترا |
|
|
خيلي ها معتقدن كه اولين سالگرد تولد هر بچه مهمترينش هست و بايد به باشكوهترين شكل برگزار بشه. اما من متفاوت فكر ميكنم. برا من تمام سالگردهاي تولد مهمه. خصوصا اگه اون سالگردها مربوط به فرزندم باشه و تازه هر سال هم كه ميگذره اون روز رويايي برام پر رنگ و پر رنگ تر ميشه. چون رفته رفته خودش هم درك ميكنه كه چقدر روز تولدش مهمه، روزي كه خدا خواست زندگي دنيايي به موجودش بده و و گردونه ي حياتش شروع به چرخيدن كنه. به همين دليله كه من تا اونجايي كه در توانم باشه و بتونم سعي ميكنم كه سور و جشن اين روز مهم رو حداقل براي پسرم پابرجا نگه دارم و تا ميتونم از اين شادباش براش خاطره جمع كنم تا بهش نشون بدم كه چقدر برام مهم بوده و هست. تولد سه سالگيه پسر كوچولو رو هم مثل سال قبل خونه پدربزرگ بابا مرتضي با همكاري عمه فداكار و دوست داشتني بابامرتضي(عمه نسرين) برگزار كرديم. اين جشن كوچيك بهونه اي شد تا فاميل شادتر از هميشه دور هم جمع بشن و ديداراشون رو علاوه بر عيد ديدني هاي سالانه تو يه جمع شاد تازه كنن. با كمك عمه نسرين عزيز و مامان مهين و بابا رضاي مهربون و البته زحمتهاي بابا مرتضي همه چيز طبق برنامه پيش رفت و به لطف خدا يه خاطره خوب به جا موند.
از سمت راست ياس ،ماهك و پانيز تنها مهموناي كوچولوي جشن كيارش بين ۵۰ نفر مهمون بودن و ناگفته نمونه كه يه كوچولوي ناز ديگه به اسم اميرا هم بود(دختر عمو سهيل و خاله مريم) كه به علت دود و دمه زياد ايجاد شده توسط فشفه و شمع اجازه نداشت بياد دور كيك بشينه
فوت كردن شمع تولد، پروژه اي كه بيشتر از ۱۰ بار با همكاري عمو سيامك كه مسئول روشن كردن مجدد شمع تولدش بود توسط كيارش انجام شد. جالبه كه فوتش رو به روشي كمدي از بين دندوناي پيشين بالاش انجام ميداد و قيافه اش حسابي خنده دار ميشد
ياس و كيارش هم طبق معمول هميشه از هر فرصتي حتي تو بغل بابارضا و ميون اون همه شلوغي استفاده ميكردن و شروع ميكردن به بوس بازي، هي واي من
و اما كادوها كه نقش مهمي رو در لذت بردن كيارش از جشن تولدش ايفا كردن
دوچرخه كادوي مامان مهين و بابا رضا بود. اولين كادويي كه به علت اصرار بسيار زياد كيارش ساعاتي بعد از اومدن مهمونا و بريدن كيك باز شد و پسر كوچولو غرق در شادي گرفتن اين كادو شد.بوس برا هر دوتاشون كه زحمت تهيه اين كادو رو كشيدن
چيدمان ميز ميوه به عهده بابا مرتضي بود كه در كسري از زمان به اين شكل ساده و مرتب در اومد. اين يه تبليغ بود برا مهربون همسرم
ميز شام هم كه محصول مشترك مامان ميترا و عمه نسرين بود ،پر ريخت و پاش ولي خوشمزه
جشن كوچك و شادي بود و جاي همه اونايي كه دوست داشتن بيان و به هر دليلي نتونستن حسابي خالي بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1391/01/16ساعت 12:41 توسط مامان ميترا |
|
|
طبق معمول هر سال تعطيلات عيد رو ما جايي نبوديم به جز شيراز و شمال شيراز - بازار وكيل-سراي مشير(سرماي شيراز تو عيد ۹۱ بي سابقه بود به همراه باران سيل آسا
شيراز - باغ موزه عفيف آباد (يه روز آفتابي بعد از ۴ روز بارندگي شديد)
![]() كيارش و دختر دايي آروم و دوست داشتنيش فرنيا ![]() شهسوار - باغ زيباي پدر بزرگ بابا مرتضي (عكس پايين گوشه اي از بلاهايي كه بابا مرتضي بر سر كيارش مياورد رو نشون ميده)
شمال - حياط خونه بابا رضا(چه جوجه كبابي ما اون روز خورديم ، با اعمال شاقه چون آقا كيارش نميذاشت كباباي درست شده رو از رو منقل برداريم)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1391/01/16ساعت 12:2 توسط مامان ميترا |
|
|
گشت گرداگرد مهر تابناك ، ايران زمين
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1391/01/16ساعت 8:47 توسط مامان ميترا |
|
|
آرامش و سلامت تو سال جديد دو چيزي كه آرزوي قلبي من برا همه ي كساني هست كه دوستشون دارم. خدايا خودت اونها رو برامون بساز. پيشاپيش سال 1391 مبارك پي نوشت : 5 روزه ديگه مهربون پسرم وارد 4 سالگي ميشه. دوست دارم جوجه مامان. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/12/24ساعت 16:38 توسط مامان ميترا |
|
|
بچه كه بوديم دم دماي عيد كه ميشد هر چي كاغذ باطله و تير و تخته اضافه داشتيم يه گوشه جمع ميكرديم تا شب آخرين چهارشنبه سال برسه و بسوزونيمشون. چهارشنبه سوري، شبي كه از مدتها قبل انتظار رسيدنش رو ميكشيديم. اون وقتها ترقه رو خوب نميشناختيم و جز قوطي هاي اسپري تموم شده و الكل چيزه ديگه اي به آتيش داغ اين شب اضافه نميشد و به راحتي تو محله ي قديميه شهرمون كه همه ي همسايه ها همديگه رو ميشناختن و نزديك تر از خاله و عمه و عمو باهم رفت و آمد داشتيم، كوچيك و بزرگ دور هم جمع ميشديم و چند تا كپه آتيش تو كوچه مون درست ميشد. به ترتيب صف ميكشيدم و از روش ميپريديمو ميخونديم : زردي من از تو ، سرخي تو از من ، چيزي كه بهمون ياد داده بودن بايد موقع پريدن بگيم. چقدر خوب اين آئين زيباي كهن سرزمينمون رو بهمون ياد داده بودند و چقدر با شكوه برگزار ميشد. امروز كه بچه هاي ما به سني رسيدن كه همه چيز و همه كس و همه جا براشون سوال هست،بايد براشون توضيح بديم كه اصل آئين اين شب چي بود و چي هست و اينكه اين صداهاي بمباروني كه از همه جا شنيده ميشه اوني نيست كه بايد باشه. مهربانم تمام كينه ها و ناراحتي هايت رو به آتش فروزنده اين شب بسپار و سرخي و حرارت را از آتش هديه بگير. سور آخرين چهارشنبه سالت مبارك. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/12/23ساعت 12:35 توسط مامان ميترا |
|
|
سال داره به سرعت تموم ميشه. 90% آدماي دور و برمون حسشون اينه كه چقدر زود گذشت. همين چند روز پيش بود كه تقويم 90 رو برا كيارش طراحي كردم و هنوز حس كيارش كه داشت تخم مرغ هاي شب عيد پارسال رو با انگشتاش رنگ ميكرد تازگي داره.
اين حس برا من يه آلارمه، اينكه حواست رو جمع كن، يه خورده آرومتر. اينهمه عجله و دوندگي براي چي، گاهي اوقات تو توقفها يه چيزايي مي بيني و درك ميكني كه به كل تكونت ميده. موقعي ميفهمي چقدر همش با سرعت وصف ناشدني در تكاپويي كه يه هويي يه شب پسر كوچولوت مياد بهت ميگه: مامان با من عصباني هستي؟ منو دوست داري؟ مامان بيا با هم عاشق باشيم؟ يا وقتي تو آشپزخونه با سرعت نور داري شام شب و ناهار فردا رو درست ميكني و همزمان ظرفهاي شسته شده رو هم جمع و جور ميكني و لباسشويي رو هم پرو خالي ميكني و ... مهم تر از همه اينكه تو اين روزها خونه تكوني رو هم به ليست كارات اضافه كردي، يه هويي يه پسر كوچولو مياد به پات ميچسبه و ميگه : مامان من ني ني ام بيا بغلم كن. معمولا تجمع اين احساسات بد اواخر هر سال برا من و شايد بقيه هم پيش مياد. وقتي كه ميفهمي اي دل غافل يك سال ديگه هم گذشت در حقيقت يك سال ديگه از عمرمون هم گذشت. وقتي مي بيني كه پسر كوچولو به پايان سه سالگيش هم رسيد و به سرعت دوراني رو كه ميتوني با عشق بغلش كني و ببوسيش و باهاش بخوابي و بلند شي و ... داره طي ميشه . خيلي تلاش ميكنم برا با هم بودنامون وقت بذارم ، وقت نه ، وقت مفيد بذارم يا به قول جمله هاي قلنبه سلنبه روانشناسها وقت با كيفيت! خيلي سعي ميكنم خستگي روزمره تو چهره ام مشخص نباشه و كسي از چشمام نتونه بخونه چه احساسي دارم و اينكه ، عزيز تر از جانم وقتي مياي سراغم و با دو سه تا كلمه درشت تو حرفات مثل "البته" ، "درواقع" ، "به نظر من" ، "ميدوني" ، "متوجه شدي" و ... تمام تلاشت رو ميكني كه توجه جلب كني، سراسر وجودم پر از احساسات متناقض ميشه و اونوقته كه ميفهمم دارم چيكار ميكنم و چه جوري لحظه هايي كه فقط بايد با تو بگذره رو پر ميكنم. مهربون پسرم دوست دارم و از خدا برا خودم ، بابايي و همه ي كسايي كه مثل ما هستن ميخوام كه تو سال جديد دقت نظر بيشتري بهمون بوده و همين طور قلبي آروم كه بتونيم زيبايي هاي دور و برمون رو ببينيم و به بهترين شكل روزگار بگذرونيم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/12/20ساعت 14:55 توسط مامان ميترا |
|
|
گفته بودم كه كيارش به موسيقي و آواز و ميكروفن به شدت علاقه مند شده و اينكه از بعد از جشن مهدكودك اين علاقه اش دو چندان شد. تو سفري كه دو هفته قبل به شيراز داشتيم تو يكي از رستوران ها به مدت دو ساعت رو سن بود و چشم خواننده و نوازنده رو دور ديده بود و برا خودش اون بالا مشغول بود :
رستوران خورشيد(شيراز)
در نهايت تلاش هاي گارسونها و جايزه هاشون برا پايين كشيدن كيارش خان از اون بالا فايده نداشت و كلا بي خيال اين قضيه شدند و تمام مدت حضورمون تو اون رستوران رو روي سن بود و حتي غذاش رو هم همون بالا خورد. همونطور كه گفتم تو خونه اين قضيه همچنان ادامه داره و كار هر شب و هر روزش هست ، جالبه كه همونطوري كه تو اين دو تا عكس پيداست وروجك از حموم بيرون اومده و حتي اجازه نداده كه قبل از خوانندگي حوله اش رو در بيارم. اون پايه ميكروفن هم اثر هنري بابا مرتضاست :-)))))))))))))))))))))) :
گاهي اوقات هم مياد ميكروفونش رو ميگيره جلوي ما و ميگه : اسمتو بگو دختر گلم يا پسر گلم!!!!!!! و اما داستان مقاومت هاي هميشگي گل پسر در برابر خوردن و خوابيدن عليرغم نيازهاي باطنيش ديگه تازگي نداره و اين روزا اكثر مامان باباها با اين داستانها درگيرند. اما يه شكار لحظه ها داشتم كه حتما بايد داستانش رو بگم. پنج شنبه هفته گذشته طبق معمول بعد از ظهر بقيه روزهاي تعطيل كيارش مشغول بازي بود و به ريش ماها كه چشمامون از شدت خواب آلبالو گيلاس مي چيد مي خنديد. بالاخره ساعت شد 3 4 5 و ... بازم در برابر دراز كشيدن و خوابيدن مقاومت ميكرد تا اينكه در نهايت خواست كه تو لب تاپ فيلم ببينه و جاش رو هم جمع كنيم . منم قبول كردم و نشوندمش روي مبل و لب تاپم گذاشتم پيشش و خودم رفتم تو اتاق ، نيم ساعت بعد كه برگشتم با اين صحنه مواجه شدم :-)))))))))))))))))))
تو عكس بالا ساعت 6 بعد از ظهر هست و به قدري خوابش ميومد كه خودش رفت بالشتش رو از رو تختش برداشت و حتي نتونست به حالت افقي در بياد و همون شكلي خوابيد!!!!!!!!!! تو سفر شيرازمون يه چند ساعت هم مهمون خاله زهره(دوست مامان ميترا) بوديم و كيارش حسابي با پسر كوچولوي زهره (هويار) سرگرم بود. اما نكته قابل توجه اينكه من و زهره كه از دبستان تا دبيرستان همكلاس و هم محلي بوديم و تو خيلي از فراز و نشيب ها يار و همراه هم بوديم و تو خيلي از زمينه ها هم تفاهم داشتيم اين بار به طور كاملا اتفاقي به محضي كه كاپشن كيارش رو از تنش در آوردم و زهره لباس كيارش رو ديد چشماش گرد شده بود چون دقيقا عين همون لباس رو هويار هم داشت با اين تفاوت كه اون از شيراز خريده بود و من از 900 كيلومتر دورتر از شيراز و اين نشون ميده كه همچنان اون تفاهم بچگي و نوجواني زنده است و بينمون برقراره :
اين رابطه ها قشنگه و از خدا ميخوام كه هميشه حفظ بشه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/11/19ساعت 14:57 توسط مامان ميترا |
|
|
بيشتر از يه ماهه كه هيچي ننوشتم!!!! تو اين مدت يه عالمه حرف داشتم ولي وقت نداشتم، چقدر اين بي وقتي بده، واقعا آفته و ايشاله كه هيچ كس گرفتارش نشه. تو اين مدته بي خبري ، كيارش به مدت يك هفته دو تا مهمون عزيز داشت(مامان مهين و بابا رضا)، تو اين يه هفته حسابي برا خودش حكومت كرد و از مهد و صبح زود پاشدن و قانون مداري هيچ خبري نبود. همينجا لازمه من يه توضيح در مورد نحوه ارتباط برقرار كردن بابا بزرگ كيارش(بابا رضا) با بچه ها بگم كه واقعا بي نظيره. اينو جدا ميگم. من كه يه مادرم تا به حال نتونستم اينقدر خوب پسرمو درك كنم و براش وقت بذارم. تو مدت صبح تا عصري كه با كيارش تو خونه بودن تمام (اين كه ميگم تمام اغراق نميكنم چون حتي غذاشون رو هم تو يه ظرف و باهم ميخوردن) وقتش رو به پسر كوچولو اختصاص داد و همين قضيه باعث شده كه كيارش ۱۰۰٪ از بابا رضا حرف شنوي داشته باشه. به گفته بابا رضاي باحوصله بازي كردن با بچه ها براش بزرگترين لذت دنياست. تو اين مدت از درست كردن انواع كاردستي ها گرفته تا نقاشي و شعر و زبان و موسيقي و همه همه رو با كيارش كار كرد. اينم دو تا نمونه از كاردستي هايي كه بابا رضاي مهربون و دوست داشتني برا كيارش درست كرد : بعد از رفتن مهموناي كيارش، گل پسر يه هفته اي رو ناراحت بود و لجبازي هاي وقت و بي وقتش همه نشونه از دلتنگي هاش بود تا اينكه بالاخره بازم به جمع سه نفري و گاهي اوقات دو نفريمون عادت كرد و قبول كرد كه هيچ لذتي دوام نداره بعضي اوقات با خاطرات بايد زندگي كرد. و اما از روزي كه سي دي جشن بزرگ مهدكودكشون حاضر شد تماشاي اون سي دي يكي از برنامه هاي هميشگي و روزانه گل پسر شد و علاقه اش به خوانندگي و آواز بيشتر شد. الان ديگه تقريبا هر روز به محض رسيدن به خونه ، پايه ميكروفونش رو با لگوهاش درست ميكنه و صندليش رو مياره تنظيم ميكنه جلوي ميكروفن و سي ديش رو ميذاره و شروع ميكنه به خوندن. به زودي عكش رو ميذارم اين چند مدت به يه سري چيزا علاقه بيش از حد نشون ميده كه ممكنه هيچ ربطي به هم نداشته باشه، از جمله زيور آلات مامان ميترا كه تا اونجايي كه بتونه به خودش آويزون ميكنه و حتي با همونا ميخوابه و با لذت تمام ميگه : منو ببينين پادشاه شدم : يا جانوران اهلي و وحشي مثل سوسك ، كفشدوزك و ...،تو عكس پايين با لذت هرچه بيشتر يه سوسك پلاستيكي رو دستش گرفته كه خدايي خيلي هنرمندانه طراحي شده و با اصلش مو نميزنه يه چند مدت عليرغم علاقه كيارش به آرايشگاه جديدش و مديريت خوب اون آرايشگاه بازم به علت اين بي وقتي البته ناگفته نمونه كه اصرارهاي زياد مربيش آتنا جون هم بي تاثير نبودو ملتمسانه ازم ميخواست كه موهاي كيارش رو كوتاه نكنم و منم تسليم شدم و در نهايت برحه زماني بازگشت به نوزادي كه تو اين سن برا همه بچه ها پيش مياد از جمله گرايش شديد به شير يا بغل شدن و ... كه گريبانگير كيارش هم شده اين شد كه پسرك من در حاليكه كمتر از دو ماه ديگه سه ساله ميشه به شدت به شيشه شيرش وابسته شده و سر اون شيشه كه با سوزن تنگ و گشاد ميشد به اين روز در اومد : اين دوره هم به زودي مثل بقيه دوره ها خواهد گذشت خيلي دوست دارم كه زودتر دوران بي وقتي به سر بياد بتونم روز به روز بنويسم تا چيزي از قلم نيافته، به اميد آرامش هرچه زودتر.
پي نوشت : هر ماه كه ميگذره كاملا ميشه فهميد كه بحران سركشي رو به نزوله. ميزان حرف گوش كردنش بيشتر ميشه و توضيح رو بيشتر از قبل ميپذيره كه اين يه خورده باعث دلگرميه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/11/09ساعت 8:30 توسط مامان ميترا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/09/30ساعت 9:10 توسط مامان ميترا |
|
|
تو اين يه ماهي كه هيچي از پسركم نگفتم و ننوشتم ، دو تا سفر بسيار خوب به شمال و شيراز داشتيم(طبق معمول هميشه
جالب ترين و كم سابقه ترين بخش اين سفرها، آرامش جاده شمال بود كه صبح حركتمون يعني صبح تاسوعا به ششششششششددددددددتتتت خلوت و دوست داشتني بود!!!!! ساعت ۹:۳۰ صبح (سياه بيشه)(جاده پشت سر پسر كوچولو نشون ميده كه همه چي آرومه)
بهتر از اين قضيه اينكه هواي شمال هم بسيار عالي بود، نسيم خنك، آفتاب مطبوع و اكسيژن خالص و هيچ خبري از اون بارونهاي سيل آساي هفته ي قبلش نبود! اجاي همه ي اونايي كه نبودند خالي. تو دو روز عزاداري پسر كوچولو با مفاهيم جديدي مثل طبل زدن يا به قول خودش (آقا طبليه) و آواز خواندن البته اين تعبير كيارش از نوحه خواني هست، آشنا شد. به دليل استقبال شديدش از طبل، بابا مرتضي يه طبل كوچولو براش گرفت كه فقط دو ساعت مهمون خونمون بود و بعد از اون پاي پسر كوچولو از يه طرف طبل وارد شد و از طرف ديگه خارج گرديد تو اين سفر به دليل مدت زماني كه داشتيم ، خدا رو شكر فرصت خوبي براي پسركم مهيا شد تا از طبيعت استفاده كنه، ساحل زيباي خزر
خصوصا گشت و گذار تو باغ بابا رضا كه جزو برنامه هاي هميشگيش هست
پرتقال فروش گم شده پيدا شده
يه كم كل كل با ياس خانوما چاشني هميشگيه دور هم جمع شدنامون بود. از اونجايي كه اين دختر عمو و پسر عمو دقيقا همه چيز رو عين هم ميخواستن در نتيجه در جايي كه از همه چيز جفت وجود نداشت نميشد حضور پيدا كرد. عاشق هر دو تاشونم و اما جا داره اينجا از سفر شيرازمون هم بگم كه اين دفعه گل پسر كوچولو بسيار خوب تو هواپيما با مامان ميترا همكاري كرد و در تمام طول سفر تقريبا نشسته بود و كمربندش رو بسته بود و خبري از بهونه گيري هاي دفعات قبل نبود. تنها چيزي كه شايد باعث نگراني ميشد بلند بلند صحبت كردنش بود، انگار احساس ميكرد به خاطر صداي موتور من خوب صداش رو متوجه نميشم و در تمام طول راه يك بند با صداي شبيه به داد صحبت ميكرد شهر من از فراز آسمانها(۲۴ام آبان ماه) و پسر كوچولويي كه از اون بالا دنبال خونه ي مادر ميگشت
تو اون چند روز شيرازموندمون هم حسابي با مادر (كه كيارش خيلي خيلي دوسش داره) سرگرم بودن و اكثر اوقاتش رو تو حياط با مادرمهربون ميگذروند. ارگ كريمخاني
زندگي عين سفر است و سفر خود زندگي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/09/21ساعت 12:2 توسط مامان ميترا |
|
|
نقاشي بهترين وسيله براي ابراز احساسات بچه هاست. من به شدت اعتقاد دارم كه تو هر بچه اي تا اونجايي كه ميشه دو چيز رو بايد پرورش داد يك هنر بازي با رنگ ها يا همون نقاشي و دوم نواختن ساز و موسيقي از هر نوع و دسته. تو اين يك سالي كه كيارش مهد رو تجربه كرد آموزش هاي خوبي در زمينه رنگ آميزي و نقاشي ديد كه نتيجه اش رو تو يه كلاسور آموزشي در پايان مهر ماه به خانواده ها دادن، از جمله ياد گرفت كه يه صورت كامل رو بكشه :
اينم يه درخت كوچولو :
و يه خونه نقلي :
در كنار اين آموزش ها، آموزش زبان انگليسشون هم خوب بوده، هر چندمن زياد با آموزش زبان توسط هر كسي و در هرجايي موافق نيستم ولي خب يكي از برنامه هاي اجباريه مهد هست، از جمله خوندن حروف الفبا با شعر، چند جمله محاوره ساده مثل : HELLO، How are you ، What's your name و ...
اين روزا پسر كوچولو به شدت به خوانندگي علاقه مند شده و هر فرصتي كه پيدا كنه سريعا تي آشپزخونه رو بر ميداره و ازش به عنوان ميكروفن استفاده ميكنه و شروع ميكنه به خوندن آواز از هر نوع و دسته اي. بعضي هاش واضح بعضي هاش هم به زبون خودش. بعضي اوقات هم با كمك بابا مرتضي يه ميكروفن لگويي درست ميكنن و اونوقت پسركم ميره رو سن:
پي نوشت ۱ :بهونه گيري ها همچنان ادامه داره و حذف نشده فقط از حالتي به حالت ديگه تبديل ميشه. بي صبرانه منتظريم بحران دو تا سه سالگي به پايان برسد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/08/18ساعت 13:51 توسط مامان ميترا |
|
|
امروز صبح اولين دونه هاي سفيد و دوست داشتني برف ، آسمون شهر رو سفيد كرد. صبح امروز پسر كوچولو با اخم زياد در حالي كه به شدت خوابش ميومد و به سختي چشماش رو باز ميكرد از شيشه عقب ماشين ، تازه اونم با اصرار زياد مامان ميترا، برف ها رو نگاه كرد. براي كيارش كوچولوي خواب آلوي من، صبح زود هيچ چيزي به جز يه بالشت و يه پتو و يه جاي آروم جاذبه نداره. مخصوصا اگه سر صبح هوس دنت سياه!!!!!!!!!! هم كرده باشه و به محض باز كردن چشماش با گريه و ناله بگه من دنت سياه ميخوام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/08/17ساعت 13:50 توسط مامان ميترا |
|
|
جمعه ۲۲ام مهرماه به مناسبت هفته جهاني كودك و مهرماه (ماه شروع رسمي مهد و مدرسه و پيش دبستاني) يه جشن نسبتا بزرگ با حضور فتيله ها از طرف مهد كودك كيارش برگزار شد. ![]() سه تا عمو فتيله كه جزو كاراكترهاي محبوب بچه هاي نسل جديد هستن حسابي سنگ تموم گذاشتن: ![]() متاسفانه روز قبل از اون روز كيارش به شدت سرما خورده بود و اون روز با يه تب خفيف و كاملا بي حال تو جشن حاضر شد
يه سري مسابقه برا پدرها و مادرها و مربي ها برگزار شد كه فضاي جشن رو از اون حالت بچه گونه در آورد و انصافا برا هر قشر و سني اين تعويض روحيه مناسب بود مربي هاي مهربون مهد :
و اما قسمت جالب و بامزه در اون روز پايان مراسم بود. از اونجايي كه از اول مهر ماه كلاس بندي هاي مهد كودك متفاوت شده و به تبع اون يك سري ازبچه ها از هم جدا شدند، يكي از دوستاي كيارش كه تقريبا دو ماه ازش كوچيكتر هست و يك سال گذشته رو با هم بودند ، از كيارش جدا شد . اون روز وقتي موقع خدا حافظي كيارش، پرهام كوچولو رو ديد مثل اينكه ساليانه ساله كه يه دوست قديمي رو نديده ، به سرعت دويد طرفش و بغلش كرد و چسبيد بهش به اين حالت
جالبه كه كيارش ول نميكرد و اون طفل معصوم هي ميخواست از بغل كيارش بياد بيرون ولي پسرك من دستاي پرهام رو ميگرفت و دور كمر خودش حلقه ميكرد
انقد اون صحنه رومانتيك و بامزه بود كه همه بلا استثناء دوربين به دست ازاين دو يار قديمي مشغول فيلم و عكس گرفتن بودند. چقدر دنياي اين فرشته كوچولوها بي غل و غش و قشنگه، عاشق همشونم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/07/30ساعت 16:10 توسط مامان ميترا |
|
|
خب از اونجايي كه همه ي بچه دارها ميدونن، سن دو سال و نيم تا 3 سالگي شروع استقلال طلبي و سركشيه كوچولوهاست كه كيارش ما هم از اين دوره زماني پر فراز و نشيب مستثني نيست و اين دوره رو داره طي ميكنه. تو هر بچه اي يه جور نمود پيدا ميكنه ،يكي با پرخاشگري و گفتن حرفهاي بد، يكي با ضربه زدن به كوچيك و بزرگ، يكي با غذا نخوردن و و .... اما تو همشون يه وجه اشتراك وجود داره و اونم گيرهاي عجيب و غريب و غير قابل پيش بيني هست. مثلا بايد آمادگي داشته باشي كه وقتي با سرعت 100 كيلومتر تو يه اتوبان شلوغ داري ميري، در آنه واحد بطري آب رو از زير صندلي شاگرد در بياري و درش رو باز كني و بدي عقب كه گل پسر بخوره وگرنه هرچي ديدي از چشم خودت ديدي يا مثلا صبحها كه ميخواي بذاريش مهد كودك يه پلاستيك پر از انواع و اقسام چيزايي كه ممكنه در لحظه بهشون گير بده بايد همرات باشه ،اقلامي مثل صابون!!!!!!!!! ، بالشت ، اسكاچ؟؟؟ ، تنگ ماهي!!!! ، سه چهار نوع ماشين و .... اما اخيرا با توجه به علاقه زياد كيارش به گاو بازي از صدقه سر "بوفالو وحشي سرزمين عجايب" و با توجه به اينكه كسايي كه ميرن سوار اون گاو ميشن يه كلاههايی شبيه به كلاه ايمني سرشون ميذارن،اين وروجك اشتياق مضاعفي به استفاده از اون كلاهها و سوار شدن بر پشت هر بيچاره اي كه حاضر شه تو خونه بهش سواري بده داره. از قضا چند شب قبل برا خريد كفش اين پسر كوچولو سري به يكي از فروشگاهها زديم كه مركز فروش تجهيزات ايمني از جمله كلاه و كفش هم هست و بعد از خريد يه جفت كفش آقا كيارش به اين صورت برگشت خونه از اين كلاه ايمني تو فروشگاه استفاده كرديم برا اينكه آقا كيارش آروم بشينه و بذاره كفشهاي مختلف رو براش امتحان كنيم اما به محض اينكه دست به اون كلاه زديم با آنچنان داد و فريادي رو برو شديم كه به منظور حفظ آبرو ناچار به خريدش شديم، البته بابا مرتضي كلا دوست داشت كه اون كلاه رو برا كيارش بگيره تا گاوبازياشون به حالت واقعي تبديل بشه. خب اينم يه نوع گيره ديگه ، چيكار ميشه كرد. از فرداي اون روز هم همونطور كه بابا مرتضي هم دوست داشت اون كلاه تبديل شده به كلاه گاو بازي و در همين مكاني كه تو عكس پايين هست اين بازي مهيج انجام با تجهيزات مربوطه انجام ميگردد هر پدر و مادري كه اين دوره از سن بچه ها رو داره تجربه ميكنه مطمئنا مثل خود ما ذهني پر از سوال و ابهام و چرا داره و بعضي اوقات احساس ميكنه كه ديگه واقعا كم آورده و نميدونه بايد چه عكس العملي نشون بده. ولي همه روانشناسها و متخصصين اين علم فقط يك كلمه ميگن: صبر ، صبر و صبر. و البته همراه با به كار گرفتن تكنيك هاي ظريف تربيتي. هر گونه خشونت و نهي كردن باعث تشديد چندين و چند برابر رفتارها ميشه و خدايي نكرده باعث تثبيت اونها ميشه. ان شاء اله هممون تو گذروندن اين مرحله موفق باشيم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/07/18ساعت 13:30 توسط مامان ميترا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/07/16ساعت 13:18 توسط مامان ميترا |
|
|
اواسط شهريور ماه بود كه ديگه آقا كوچولو به خوبي جلوي چشماش رو نمي ديد چون اون موهاي طلايي جلوي ديدش رو ميگرفت و ديگه بچم تو در و ديوار ميرفت. و اما دوباره بحث شيرين آرايشگاه رفتن كيارش خان پيش اومد. اين مساله هميشه برا من معضل بود. از آرايشگاههاي تهران كه به نتيجه نرسيده بوديم چون اكثرا يا بي حوصله بودن و اعصاب جيغ و داد بچه رو نداشتنن يا اينكه يه جورايي كسر شان ميشد براشون كه موهاي بچه كوچولوها رو كوتاه كنن!!! اين بود كه در سه چهار با اخير كيارش رو پيش آرايشگر ويژه اش تو شهسوار ميبرديم كه هم با حوصله بود و هم كارش خوب. چند وقت پيش تصميم گرفتم كه به يكي از اين تبليغات آرايشگاههاي ويژه بچه ها اعتماد كنم و حداقل برا يكبار هم كه شده امتحان كنم. اين شد كه "كوكي" آرايشگاه مخصوص بچه ها رو انتخاب كردم و با هماهنگي و وقت قبلي تو يه بعد از ظهر نه چندان گرم تابستوني با كيارش عازم اين آرايشگاه شديم. محيط آرايشگاه دقيقا مثل تبليغاتش بود با همون رنگارنگي و تجهيزات كامل. استقبال فوق العاده گرم و صميمي از كيارش شد: مسئول آرايشگاه : سلام آقا اسمت چيه؟ كيارش : اسمم آقا كيارشه! مسئول : چند سالته آقا كيارش؟ كيارش : 30 سالمه! مسئول : اوه پس حسابي آقا شدي ديگه، راست گفتي كه اسمت آقا كيارشه، موهات چقدر خوشگله، كي برات درست كرده؟ كيارش : مامان برام كوتاه كرده!! خلاصه اين مكالمه ادامه داشت تا اينكه كيارش جذب ميز و دفتر نقاشي ها و مداد رنگي ها و اينجور چيزا شد. نيم ساعتي به بازي مشغول بود تا به توصيه مسئولين اونجا با محيط كامل آشنا بشه. بعد از اون آقاي آرايشگر كه يك جوون خوش اخلاق بود اومد و شروع كرد به بازي كردن با كيارش. ازش پرسيد چه كارتوني دوست داري برات بذارم ؟ كيارش : شان دي شي (گوسفند معروفShaun The Sheep) آرايشگر هم با كمال ميل قبول كرد رو كارتون رو براش گذاشت و كيارش هم روي يه صندلي به شكل ماشين جلوي كامپيوتر نشست و مشغول تماشاي گوسفند ناقلا شد. از اونجا كار آرايشگر شروع شد و ذره ذره شروع به كوتاه كردن موهاش كرد. در تمام طول مدت از من ميخواست كه زياد به كيارش نزديك نشم چون باعث ميشد كه تحريك بشه و بخواد بياد پيش من. كل كار حدود نيم ساعت طول كشيد و فقط يكي دو بار كيارش خواست منو ببينه و هر بار كه ميديد يه گوشه نشستم و با آرامش دارم مجله ميخونم اونم آروم ميشد و مي نشست. هيچ گريه و زاري و داد و بيدادي در حين كوتاه كردن موهاش وجود نداشت. اصلا و ابدا و همين برا من يه دنيا ارزش داشت و واقعا خوشحالم كه تو همين كمبود امكانات ما يه جاهايي وجود داره كه برا اين فرشته هاي كوچولو ارزش قائل هستند و تمام تلاششون براي حفظ آرايش و راحتي اوناست. پسر كوچولوي من بعد از اصلاح موهاش در حاليكه همچنان دوست داشت اونجا بمونه و به بازي ادامه بده: هديه ويژه آرايشگاه يه عكس قبل و بعد بامزه بود با يه تيكه از موهاش كه تو يه بسته بندي كوچولو روي عكس چسبيده شده بود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/06/31ساعت 9:31 توسط مامان ميترا |
|
|
كمتر از دو هفته ديگه اين تابستون گرم و آتشين تموم ميشه و جاش رو ميده به مهر ، ماه مدرسه، ماه قرچ قرچ صداي برگهاي زرد و غار غار كلاغ ها لاي درختا تو بعد از ظهرهاي خنك پاييز. با اومدن مهر سطح كلاس پسر كوچولوي من هم تو مهد كودك عوض ميشه و در واقع وارد مقطع بالاتر ميشه. اين مسئله هم خوشحالم ميكنه و هم نگران. خوشحال از اينكه بزرگ شدن و پيشرفتش رو دارم ميبينم و نگران از اينكه از آتناي عزيزش ، مربي خوب و دوست داشتنيه اين مقطعش بايد جدا بشه. و اما اون چه كه تو اين دو سه هفته شهريور ماه گذشت. دوست مهربون مامان ميترا و مامان يه ني ني همسن كيارش من ، يه جعبه نگهداري اسباب بازي برا گل پسر خريد كه تبديل شد به جعبه جادويي كيارش. تو اين جعبه نه تنها اسباب بازي، بلكه تمام اسباب و وسايل گم شده خونه پيدا ميشه. گاهي اوقات هم جورابهاي مامان و بابا، برس، كفش!!! تكه نون هاي خشك شده و ... رو ميشه از لابه لاي اسباب بازيهاش در آورد : اين همون جعبه است : و بعد از اصرار پسر كوچولو برا ريختن اسباب بازيهاش رو سر و كله اش در حالي كه تو جعبه هست، به اين روز در اومد :
گاهي اوقات پسرك من ياد ايام قديم ميافته و به اين روز در مياد :
در اوايل شهريور ماه با همكاري ۱۰۰٪ كيارش جون، موفق شديم با هرآنچه پمپرز و مولفيكس و هاگيز و ماي بي بي و ... خداحافظي كنيم، كه البته اين خداحافظيه نهايي هم داستاني داره و در يك روزي كه من و كيارش با هم تو خونه تنها بوديم اتفاق افتاد
و اما از داستان پوشك گيران كه بگذريم اين روزا آقا كوچولو خودش تصميم ميگيره لباساش رو تنش كنه، اونوقته كه يه چيزاي خيلي نامربوط ميره رو سره آدم دو هفته قبل يه مهمون كوچولو و دوست داشتني بازم پيش ما بيا ياس طلا
پي نوشت ۱ : من در رفتار كردن با كيارش به يه نكته خيلي ايمان پيدا كردم و اونم صحبت كردن با بچه هاست. اين راهكار روانشناسي خدا رو شكر به خوبي در مورد ارتباط من و كيارش جواب داده در تمام زمينه ها تا حدي كه الان وقتي خودش لج ميكنه و گيراي بيخود ميده ، با همون حالت گريه و بعضي موقع ها داد ميگه : مامان بيا برام توضيح بده آروم بشم! پي نوشت ۲ : هفته گذشته كيارش، كوكي آرايشگاه مخصوص بچه ها رو تجربه كرد كه فوق العاده بود |
||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/06/20ساعت 9:22 توسط مامان ميترا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
(کیارش 1روزه)
سلام. من مامان يه هديه آسمونيم. 28 سالمه و تيرماه 84 با دوست داشتني ترين مرد دنيا ازدواج كردم و خداي مهربون،تيرماه 87يه غنچه نازو تو وجودم گذاشت تا زندگيمون شيرين تر از قبل ادامه پيدا كنه. |
| پیوندهای روزانه |
|
طراحي انواع تم هاي تولد ماهنامه شهرزاد ايستگاه مهندسي صنايع مامان فروردينيا آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
مامان ميترا بابا مرتضی |
|
RSS
|